![]() |
![]() |
|
|
من از خیابان شلوغ زندگی می آیم.خیابانی دراز و بی انتها.هر روز هزاران کودک در این خیابان به دنیا می آیند و حصار تنگناها محدودتر میشود .صداهای وحشتناک مرا با خود میبرند. هجومه بی وقفه درد سراپای وجودم را از رفتن باز میدارد و مرا کنار خود می خواند.امروز می خواهم کوله بارم را ببندم و با قمقمه ای آب و کفشهای پاره و موهای ژولیده ام سوی یک سفر روم .خودم هم نمیدانم کدامین ره کفشهایم را می پوشم اما برایم تنگ است .خواستم موهایم را مرتب کنم صدایی مرا گفت :دل خوش سیری چند.رخت بر بستم. دیگر از صدای ماشین ها خسته ام دیگر از دنیای فراموشی نفرت دارم.هر روز هزاران درد و محنت .هر روز سلام های تکراری یک دوست. هر روز خنده های مصنوعی.هر روز لحظه های شوم دیروز.من نهالی در باغچه کوچک خانه ام کاشتم و هر روز از دریچه کوچک وجودم آبش می دادم .حال نهالم خشکیده . نهال خشکیده ام نویدی از خاک منحوس این دیار است .من هم با او می خشکم و قبل از خشکیدنم به یک سفر میروم . جاده ای تاریک و راهی سخت و نافرجام .راه نوردی با من نیست. حال که میروم پنجره اطاقم را برای بار اول می گشایم تا بعد از رفتنم پروانه ها به اطاق مخوف و تاریکم بییایند و راز تنهاییم را با خود به پرندگان آسمان بگویند. برای آخرین بار به بازار شلوغ زندگی میروم تا از مغازه های شهر سیاه تهفه ای با خود برم .مرد بقال از من پرسید چه می خواهی :من به او گفتم:خبری هست هنوز؟ خندید بار دیگر مرا گفت:چه می خواهی من به او گفتم:نمی دانم . آهی کشید و گفت به سلامت .کوله بارم بستم تا به آن راه درازم بروم.احساس میکنم که از هوای سفر سرشارم . دیگر از توالی روز و شب به جان آمدم.هر روز شب را با امیدی پوچ صبح می کنم و صبح را به بهانه ای شب .آرزویی در من نیست غروب آفتاب برایم اخرین زنگ کلاس زندگیست.آخرین جرعه ناپاک چشمه این روزگار پوشالی . باید زودتر بروم . نمی خواهم صبح را در خیابان شلوغ زندگی شاهد باشم. صبح برایم شروعی دیگر است .شروعی مکنت بار در متروکترین دیار هستی. صدا های محزون آزارم می دهند. میروم تا قصه های از یاد رفته قومی مجنون و آرزوهای بر باد رفته ام را پایان دهم. راهی مخوف و پر از پرتگاه های وحشتناک پیش رو دارم. من در این بی مصرف افتاده کلوخ از نوازش های شما چون آزار هراسانم .پاهایم دیگر رخت سفر می بندند. از سرنوشت پرسیدم مرا کجا می بری؟گفت:هر جا که اینجا نباشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
دوست شما همان دعای شماست که مستجاب میشود
مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو میکنید سفره طعام و شعله آتشدان شماست:زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جویید و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهه که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی بهره آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن(نه برای کشتن) زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر آری آغاز :دوست داشتن است گر چه پایان:راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
یکی از دیارتان هستم ، خسته دل و هراسان ، چون درختی در زمستانم ، که برگم آرزوست .
دیگر آیا خواهم روئید ، در این بیابان غریب صدایی مرا نمی خواند ، باز می پرسم کسی اینجاست ؟ بر عبث می پایم ، به هر جا می روم سردند با من ، به هر سو می روم گریان ، حال من نایی برای بودن ندارم ، می روم به دورها و دورها ، نمی دانم کجا ، هر جا که پیش آید دیگر ای همسفر هم صدایی مکن ، مجالی برای ماندن نیست مرا با خویشتن بگذار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
ما چون دو دریچه ، روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم . هر روز سلام و پرسش و خنده ، هر روز قرار روز آینده . عمر آیینه ی بهشت امّا ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست ، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد ، نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
چه خیالی ساکن
چه ملالی در راه روز دیدار تو تنها به من خواهد این راز گشود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی
دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی.در را بگشای منم من میهمان هر شبت.لولی وش مغموم منم من.سنگ تیپاخورده رنجور منم .دشنام پست آفرینش.نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم.همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در.بگشای.دلتنگم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
هی که هستی؟ نام تو چیست؟با توام غریبه با تویی که روز اول با دیدنت اسیر روی زیبایت شدم این اغاز تمام سختی ها بود .دردها و رنجها. و من هر روز از دریچه کوچک نگاهم تو را میدیدم هر روز به دنبالت خود را فراموش میکردم هر روز به امید داشتنت صبوری میکردم اما تو............. تو حتی یک لحظه مرا ندیدی وجودم را در سا یه غرورت محو کردی .نه غریبه من اشنا هستم اینک از راه دور آمدم . لا اقل باش تا صبح بییاید .
لا اقل باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط نیما |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
|
RSS
|